شرح دلتنگيهاي یه دختر که به پاییز عمرش رسیده باور داره که خزانش رسیده و به فصل سفید پوشی خودش داره نزدیک می شه این صفحه سیاه روزگار جوانی گذشته دخترخیره سره اینجا معبد راز و نیاز و آرامگاه روح سرگردان منه نترس از هجوم حضورم چیزی با من نیست تاریک تاریکم
چون من كسي نا آشنا با خويشتن نيست.... او مرد در من آنكه با من مانده من نيست.........
خودمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم تا هستم جهان ارثیه ی بابامه سلاماش، همه ی عشقاش، همه ی درداش، تنهاییاش ... وقتیم نبودم ، مال شما .
اگه دوست داری با من ببین یا بذار باهات ببینم با من بگو ، یا بذار با تو بگم سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو ...
و اکنون عشق را همچون ديواری می پندارم که بين من و توست راستی یه چیز دیگه هرکی میخواد هرچی دوست داره از این کلبه درویشی برداره