
دنيا بهم سخت گرفته كه بايد تو را فراموش كنم ...................
ولي واقعاً مگه آدم حتي اگه تكه اي از اعضاي بدنش قطع بشه يادش ميره و فراموشش مي كنه
آخ کمر دلم دیگه راست نمیشه .......................................
چقدر جوونه اما پیر شده ................................................
حفره ای در درونم هست که سیاهه و این سیاهی هر روز بیشتر می شود ...................
سلام عيدتون مبارك
ولي فردا من بازهم سركار هستم
چقدر دلم مي خواد به وبلاگ دوستام سر بزنم و با
هاتون درد دل كنم ولي متاسفانه وقتشو ندارم ولي
هميشه به يادت شما هستم
دلم مي خواد اونقدر گريه كنم......
يا تموم شم يا زنده شم.......
سلام
امروز روز دختره و هیچ
بابایی نبودکه به من تبریک
بگوید.........
سلام چند سالي ميشه كه منو به ديار باقي فرستادي بدون يه الحمد يه يادآوري كه شادم كني حالا اينجا هستم در ديارباقي همان دياري كه منو بدون بدرقه بدون هيچ كوله باري با دست خالي با نامهرباني فرستادي امروز دلم بعد از سالها هواي حرف زدن با تو را داشت اما فاصله قلب من با روح نامهربان تو بازهم نمي گذارد كه صداي خسته و دلتنگ من به گوش تو برسد شايد تكاني بخوري ولي باز هم جور اين دلتنگي را نامه هاي بي نشانه من سوار برشانه باد تقبل مي كند اينجا همسايه هاي ديوار به ديواركلبه خاموشم زياد است صداي كفشهايشان را مي شنوم ولي صورت هيچكدامشان را نمي بينم مطمئناً آشناي من نيستند .
تو اين ديار باقي شب ها و روزها از پي هم مي گذرند ولي چيزي تغيير نمي كند فصلها هم از پي هم به سرعت باد مي آيند ولي ديگر من نه گرمم مي شود و نه سردم
وقتي باران مي آيد غبار سنگ مزارم را با مهرباني زيادي اشكهاي آسمان پاك مي كند كاري كه تو بايد انجام مي دادي بهاراني كه من نمي بينم ريشه گلهايي كه بر سر مزارم مي رويد مرا به ياد آنروزهايي كه منتظر شاخه گلي از تو بودم و هيچگاه به دستم نرسيد مي اندازد
در زير اين خاك ديگر دختر آيينه اي دوران دبيرستان معنا ندارد كه به آئينه فخر مي فروشيد كه از زيبايي كه به آيينه بخشيده است اينروزها دلم هواي اون روزهاي كودكيم كه قاصدكها به پريشاني موهايم آويزان بودند و يا با پرواز كفشدوزكها خودم نيز به پرواز در مي آمدم اين حرفها همچون لوحي جسمم را از پوسيدن حفظ مي كند ولي اما مثل سنگ سنگيني مي كند توان برخاستنم نيست چقدر خوب مي شد تو راضي مي شدي كه من از خاك با دستهاي افراشته برمي خواستم چه خوب بود اعلام روز قيامت مي كردي و به من اجازه مي دادي تا دوباره با نداي تو زنده شوم .

نيست ‘ نيست و من هنوز باور ندارم ..........
كه رفته است زير خاك كه رفته است به دنبال باد ومن باور ندارم رفتنش را نه عزيزم نه محبوبم با باد
دو خط موازي فقط هم مسيرند... قرار است امشب دو ماهي بميرند كه ديگر سراغي
ز دريا نگيرند قرار است چشمان ما بسته گردند اگر چه پر از آرزوهاي پيرند و بوي
جهنم كه آيد از اين شهر و مردان اينجا چه نا سر به زيرند تمام فصولي كه مي آيد
امسال بدون شك از ابتدا سردسيرند بعيد است امسال دستان سردم بدون بهار شما
جان بگيرند و يك سال ديگر گذشت و نفسهام از اين لحظه هاي پر از غصه سيرند
شب سرد و بي انتهاي زمستان قدمها مردد ولي ناگزيرند دو خط موازي رسيدن ندارند
دو خط موازي فقط هم مسيرند
باورکن هیچکس اینقدر من تو را دوست دارم نداره من باوفابودم تو برمن جفا کردی فقط خدا می داند
تو با من چه ها کردی هنوزم باورم نمیشه تو به یاد من نباشی با این همه یاد من
امروز يه پنج شنبه دلگيره مثل تمام پنجشنبه هاي ديگه مرتب با خودم كلنجار مي رم و حرف مي زنم زخمهاي كهنه دلم سرباز زده احساس مي كنم نمي توانم كمرم را راست كنم سرو دلم خميده شده به تعداد روزهاي جدايي انگار سالهايي بر من گذشته است نمي دونم چرا باران نمي آيد دلم دارد آتيش مي گيره هيچ خبري نيست همه جا سكوته سكوت مرگ جاري است حتي ديگه از مهسا هم هيچ خبري نيست نه خوب نه بد خسته شدم حوصله هيچكس را ندارم دلم ميخواد حرف بزنم ولي با كي را نمي دونم دلم مي خواد گريه كنم ولي كارم هم از گريه گذشته است اصلاً نمي دونم بايد چكار كنم

سلام سبز من تقديم شما باد
همه از غم انگيز بودن فضاي وب من مي گويند ولي من غمگين نيستم برعكس دختر شادي هستم كه با انرژي ‘ كار و تحصيل مي كنم ولي راستش دلتنگ عزيزاني هستم كه با ذره هاي وجودم دوستشان داشتم ولي ديگه ندارم اما هر لحظه به ياد آنها هستم و همين تا عمق قلبم را مي سوزاند كساني كه مثل من عزيزانشان را از دست داده باشند مي فهمند كه من چي مي گويم گاهي اوقات با يادآوري خاطراتم احساس مي كنم قلبم از تنگي مي خواهد قفسه سينه ام را بشكافد يه زماني عاشقانه هاي دفتر عشق زيباترين كلامي بود كه دوست داشتم بشنوم و بنويسم و با صداي بلند براي همه بخوانم ولي الان به هيچ وجه حاضر نيستم كلامي از عشق بشنوم ......
اما حكايت امروز من مثل آن دختر رقاص هندي است كه با تمام وجودش عاشقانه مي رقصد ولي با پيچ و تاب رقصش تازيانه بر وجود خودش مي زند همه او را حالاتي شهوت انگيز مي بينند ولي خودش از تازيانه هايي كه بر قلبش خورده است مثل شعله هاي آتش در فضا رقصان است همه اورا مي بينند كه در پي گمشته شهر به شهر مي گردد ولي خودش مي داندعزيزترين عزيزش اونقدر از او دور است كه هيچگاه ديداري به او نخواهد داشت حتي در روز قيامت ...........

ديروز منو و سارا و الهام با محمد و فرهاد رفتيم كافي شاپ آخه آقا فرهاد خونه خريده و همه مارا دعوت كرد و ازهمه خوش اشتها تر محمد بود واه چه خوش اشتها بود و من يه لحظه نگاهم به كافي شاپ سان سيتي افتاد كه كلي ازش خاطره داشتم و چشمهايم را به پاهايم دوختم كه دلش مي خواست اونجا بره و نشد.
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…
دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …
دلم برای کسی تنگ است ه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…
دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…
دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…
دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…
دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…
دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…
دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…
دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…
دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…
دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…
دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…
دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…
دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است…
من
بعد از آنهمه تاریکی
- که تنها وضوحش تو بودی -
تمنا کرده ام
و بیشتر از هر زمانی در عمرم کوشیده ام
که اگر اخم میکنم مثل تو باشد
و اگر میخندم مثل تو باشد
و اگر دستان کودکی را از زندگی تهی میکنم مثل تو باشد
من خواسته ام
که اگر رنج ابدی بر جان کسی میفروشم مثل تو باشد
بعد از تو
منکه خودم و خاطراتم را گم کرده بودم
تنها توانستم تو شوم
تو میرفتی
هرکسی که می آید اصلا همان آمدنش یعنی رفتن
تنها یکسیت که همیشه هست
نمیرود
که هیچگاه نیامده
من اصراری نداشتم بر ماندن تو
تو همانی هستی که نمیداند چطور بماند
پس اگر رفتنش به تعجیل بیفتد
میشود اسم صلاح بر آن نهاد!
اینجابندری متروک است که یه روزی شاهد این بود که کشتی آرزوها از این بندررفت از اون روز تا حالا روزهایی گذشته روزها به هفته و هفته ها به ماه و ماهها به فصل رسیده زمستون بود رفت حالا تابستونه اما این بندر متروک فراموش نکرده که یه روزی همچین کشتی از اینجا رفته به هرکی میرسه پیغام می دهه بهش می گه اگه کشتی آرزوها را دیدید بهش سلام منو برسونید بگید این بندر منتظرشه به کشتی آرزوها بگید نگرانشه همیشه جویای احوالش از مرغان دریایی هست و اونو فراموش نکرده هرشب با فانوس دریایی تا صبح بیدار می مونه نکنه یه لحظه کشتی بیاد و بندر خواب باشه مونس چراغ دریایی شده مرغان دریایی که سکوت مبهم و غبارآلود این بندر را به هم می ریزه دریا که طوفانی می شه دل این بندر آشوب میشه حاضر سیلهای خشن طوفان دریا را با تمام وجودش روی خودش حس کنه ولی دست نوازش گر روی بدنه کشتی آرزوهاش نبینه ای کاش یکی بود پیغام این لنگرگاه رابه کشتی آرزوها می رسوند بهش بگه یه بندری هست با تو خداحافظی نکرده اگه یادت مونده باشه پس تو انتظارش نذار......................
غروب بود رفتی کشتی آرزوهای من حالا اما سحر شده ..........
دستهايی نامرد تو را از من ربودن.......
جور گه لاي پاييز ره شيامه سه پاد
هرچن غريبم دلم هاولاد
خوه ش بون و خوش حال به نيشن و شاد
سلام به رسن ه هر كس هاولاد
سلام دوستای خوبی که به وبلاگ من سرمی زنید و همیشه با لطف و مهربانی هایتان من را شرمنده می کنید این شعر سروده یکی از بهترین هم دانشجویی های منه تقدیم به شهر کرمانشاه نموده است و من هم با اجازه ايشان و ادب و احترام تقديم به شما دوستان خوب می کنم امیدوارم خوشتون بیاد البته فکر نمی کنم شما معنی ان را درک کنید ولی بازهم خالی از لطف نیست با اجازه جناب آقای فرهاد احسان بخش
وه ناو خداي مهد دليران شهر عزيزم جيگي شيران
توام شعري وه كرمانشان بيوشم و بيستون و طاقوسان بيوشم
شهر عشقگي فرهاد و شیرین يادگاره گي تاريخ ديرين
شهر طايفه كرد با غیرت نشانه صبر و هم استقامت
شهر شيرين و هم شهر فرهاد تا تاريخ زه نس هميشه آباد
كرماشان شهر كوه ي پراوه شهر حماسه ضحاك و كاوه
كرماشان شهر دين و مذهبه كلانتر شهر منطقه غربه
شهر بيستون ‘شهر طاقوسان سرماي زمسان‘گرماي تاوسان
شهر روانسر هم شهر شهر كرماشان په روه سراوه
شهر حماسه جنگ هشت ساله شهر شهيديل همرنگ لاله
كرماشان نی گم ناوم فرهاده فرهاد تازني كرماشان جاد
اي شعره تقديم و كرماشان كم شهر قهرمان و سرفراز كم
چرا کسی مارا با هم آشتی نمی دهد .
این شب هجران را امید دیدار نمی دهد .
دل من طاقتش طاق شده
دست و دلم بریده بر خاک شده
چرا کسی مارا با هم آشتی نمی دهد
خواب آمدن تو تعبیر نشده
درد این فراق تمام نشده
چراکسی مارا باهم آشتی نمی دهد
من از خاموشی می گریزم
بی تو از این زندگی سیرم
چرا مرا عاشقانه نمی خواستی
چون پروانه پرسوخته می خواستی
چراکسی مارا به هم آشتی نمی دهد .
فردا روز پدره منم برم به بابام بگم هنوزم به يادشم......
هنوزم مي تپه اين قلب خستم فقط به عشق تو ....................
برم بگم عشقمي حتي اگه دور از مني ....................
در آغوش سرد خاك آرميده اي ................
دلم براي آغوش و نوازشهايت تنگ شده .................
و چشمهاي مهربانت كه اشتياق ديدن من را هيچگاه نخواهد ديد................
بابا دلم برات خيلي تنگ شده ................
تو كه هميشه منتظر بودي تا دستهايم را به دور كردنت حلقه كنم ميدونم منتظرمي ‘حتي اگه انتظار ‘ سردي و سنگي باشه و دلم با ديدن خونه سنگيت بشكنه ولي اينجا بازهم خونه بابامه و من مي تونم به ديدارت بيام .............
بابا ديگه خودت مي دوني خيره سر نيستم ..................
فردا ميام به ديدنت بهت ميگم بابا دلم با تو بود و پوسيد زير خاك ................
بابا منو در آغوش مي گيري آخه دلم هواي اونروزها كه همچين روزي بود خيلي تنگه .................... بين منو و تو عشق و بوسه بود و حالا نيست اما جاي بوسه هات مثل داغ تا ابد روي قلبم نقش بسته ....
من ضعیفه نیستم من بانویی ظریف هستم که آفریدگار تمام ناز و نیاز را در وجود من به اتمام رسانده است .....................................
بچه هادرس و دانشگاه و کار نفسمو بریده خیلی خسته ام منو ببخشید وقت سر خاراندن ندارم
من از اون پنجشنبه هایی که درهای آسمون باز میشه و بالهای فرشته های زمینی رو بهشون برمیگردون و آنها به آسمان پرواز می کنند دوست ندارم ..............
شاید لازمه مثل اجدادم یه مدت برم تو غار زندگی کنم تا ارزش زندگی و بودن آدمهای اطرافم را احساس کنم.............
باور كنيد دنياي بيكسي عالم بزرگي است ...........
حيف من در اين دنيا بزرگ ‘ عنوان اسيري دارم ............
وقتی رفتم یادم کن شبها
وقتی ماندی با قلبت تنها
با چشمانی خیس از عشق
رفتم در هر باران یادم کن اما
گفتی نمی خواهی دنیا را بی من
عاشقم می مانی حتی با رفتن
می ماند شعله عشق ما روشن
یاد توام یاد توام
نا باورانه هر دو تا مرز گریه رفتیم
در آن بهت بی پایان بی پایان شکستیم
شانه به شانه هم در کوچه های تقدیر
پیمان خود را با هم در باران می بستیم
در آیینه می گوییم هر بار
فرصت عشق می شود تکرار
ما تنهاییم دور از هم
اما می رسد باز لحظه دیدار
گفتم دلواپس روز پایانم
بگذارم جانم را شرط پیمانم
در عشقت می سوزد قلب گریانم
یاد توام یاد توام

یک روز صبح از خواب بیدار میشی روز پنجشنبه! احساس خوشحالی وصف ناپذیری داری خودت نمیدونی این حس از کجاست ولی از هرچی که هست مهم نیست فقط این مهمه که بعد از مدت ها دوباره داری این حس شادی رو تجربه میکنی چشمات رو می بندی و یک آرزو میکنی ...
پیش خودت میگی اگه قرار باشه یه روز اون اتفاق خوبی که مدت هاست منتظرشم بیفته اون روز همین امروزه . داری تصور میکنی که چه جوری باهاش روبه رو بشی ........
با صدای زنگ تلفن چشمات رو باز میکنی نمی خوای جوابش رو بدی دوست داری همین طور به آهنگی که داره می خونه گوش بدی مدت ها بود به این فکر نکرده بودی آره این همون آهنگیه که یه زمانی عاشقش بودی بالاخره تصمیم میگیری جواب بدی ...
یک صدای كه انگارغریبه شده پشت تلفنه سلام میکنه و ازت میخواد بدون اینکه چیزی بگی فقط به حرف هاش گوش کنی و مستقیم میره سراصل مطلب به زحمت سعی داره چیزی رو برای تو توضیح بده ولی تو چیزی از حرف هاش نمی فهمی فقط یک عبارت توی ذهنت تکرار می شه بابا مرده وقتی به خودت میای میبینی تلفن رو قطع کرده و تو هنوز معنی حرفش رو درک نکردی باورش برات سخته احساس میکنی تمام دنیا روی سرت خراب شده باید با یکی صحبت کنی قبل از اینکه دیوونه بشی ...
چشمات رو میبندی و فکر میکنی به احساس خوبی که امروز صبح داشتی و آرزو میکنی که الان چشمات رو باز کنی و ببینی که همه چیز خواب بوده ....... ولی افسوس چون تو بیدار بودی.......

دلتنگم...دلتنگ روزهای با هم بودنمان ...دلتنگ تو...دلتنگ من...دلتنگ لبخندهایمان!
دلتنگ همه چیزهایی که از آن ِ من و تو بود...!حیف که بود...!
دلتنگ صدایی هستم که هربار مرا به نام صدا می زد و چشم هایی که هر بار خیره به من می ماند.
دلتنگ دست هایی هستم که نوازشگرم بود وشانه هایی که تکیه گاه دلتنگیم...!
دلتنگم...دلتنگ ِتو...!
اما امروز نه دستی هست که نوازشم کند و نه شانه ای که تکیه گاهی باشد برای دلتنگیَم...!
امروز نه دستانت را دارم ،نه نگاهت را،نه شانه هایت را ...!
امروز عجیب دلتنگم و تو نیستی...
امروز می خواهمت و تو نیستی...
امروز چشم هایم تو را می خواهد،لب هایم نام تو را فریاد می زند،و دستانم عجیب دلتنگ لمس ِ دست های گرم توست...
دلتنگم ...دلتنگ ِ همه ی روزهایی که تو را داشتم...!دلتنگ ِ همه ی روز هایی که تو مرا داشتی...!
امروز اما عجیب دلتنگتم و تو نیستی...
امروز تو دلتنگ ِ کیستی...؟چشم هایت به کدامین سوست...؟
کدام دست دستانت را می فشارد؟کدام قلب خانه ی توست...؟
امروز شانه هایت پناه ِ کدامین دل ِ دلتنگ است...!؟!!!؟!

نه خوشحالم و شادم که بخندم و نه غمگین و دلگیر که گریه کنم ................
اصلاْ نمی دونم چه اتفاقی افتاده است.
هميشه بهش مي گفتم من هيچوقت تورو ترك نمي كنم ولي وقتي رفت منم منتظرش نموندم و رفتم و اين بود پايان اون همه ادعاي من
امابه هيچكس اجازه ندادم خلوت مرا بهم بزند براي لحظه هاي دلتنگي گل گريه سبد سبد بود .
اما بدون از رفتن تو شكنجه ميشم

از وقتي احساس خوشبختي مي كنم سكوت بر قلبم جاري شده است .
تمام زندگيم موزون و آهنگين بود لالايي مادرم كه با عشق و صداي مهربانش و گهواره اي كه مرا به پرواز در مي آورد و كودكيم را با دوستاني كه ديگر خيلي سال از آنها خبري ندارم با شادي كودكانه ام آليسا آليسا جينگل آليسا –اين دختره اينجا نشسته گريه ميكنه –زاري ميكنه- آخ .............
نوجوان كه شدم تازه فهميدم دختر هستم تيمور هميشه موهايم را مي كشيد ياد م مي آيد يه بار با عمو و پسر عمويم به شكار رفته بودم آنها دنبال شكار رفتن و من سرمست عطر گلهاي بهاري بدنبال پروانه ها و گل چيدن كه تعادلم را از دست دادم و از دره پرت شدم دستهايم را به بوته خاري محكم چسبيدم تا داخل رودخانه نيفتم . دستهايم مي سوخت ولي خودم را بالا كشيدم اما اونروز واقعا احساس غرور كردم كه اينقدر قوي شدم وقتي وارد جواني شدم موسيقي زندگي بد آهنگ شد دلم براي خيلي ها تنگ شد گاهي اوقات هم جنس بلور قلبم سنگ شد آلبوم خاطراتم مثل دفتر مشقم زياد و سياه شد دفتر 40 برگ سياه شد 60 برگ خريدم اونم تمام شد تو يه چهار فصل ديگه يه 100 برگ آلبوم گرفتم تازود سياه و تموم نشه هر آرزويي داشتم لباس تنش غم بود ياد اون قلب بي كينه نوجواني و هنوز هم ته مانده شاديم زير باران دويدن با پاهاي برهنه و احساس خيسي موهايم كه بر شانه هايم سنگين شده بود دردستهاي آسماني باران من مي خواستم با دست خويش طالع خود را رقم بزنم اما تقدير چيزي ديگري براي من ديكته و تقرير نمود .

كلبه احزان
روزها از پي هم آمدن و رفتن بيشتر ا زدو سال ميشه كه كلنگ كلبه احزان دختر خيره سر به سرزمين وبلاگها زده شده است چقدر زمان زود مي گذرد وقتي بناي اين كلبه را با اشك و فراق بنا نهادم بابام در بستر بيماري بود و ديگر با شيرين زباني هايش دختر را به خنده وا نمي داشت كجاست بابا ببينه هنوز هيچكس ديگر با انگشتانش گره از زلف آشفته دختر خيره سرش باز نكرده است روزهايي بود كه قلبم از شدت دردو غصه داشت مي تركيداز شدت اين رنج دستهايم را تكان مي دادم وقتي گريه مي كردم به پهناي صورتم اشك مي ريختم در ي دوسال گذشته من دو تن از عزيزاني را كه باتمام وجودم دوست داشتم هركدام به دليل و برهاني از دست دادم يكي مجبور به رفتن شد و ديگري براي اينكه خوشبختي را بدست بياورد مرا در اين آشفته بازار تنها گذاشتند و رفتند
اما حالا روزگار اون غمها و گريه هايم مدتهاست سر آمده است اون دختر نازك نارنجي قوي شده و با تمام وجودش احساس خوشبختي مي كنه هنوز نماز عشق را براي باباش ميخونه تا باباش فراموشش نكنه ولي گاهي اوقات كه از كارهاي روزمره اين دختر خيره سر‘ خسته مي شه دلش براي اون روزهايي كه سرش روي پاهاي باباش مي گذاشت و از فراق يارش گريه مي كرد خيلي تنگ شده بابام مي گفت مژگان يه روزي پشيمان مي شه چون مهربان دختري را از دست داده است . ميدونم بخاطر دعاهاي بابامه كه خداوند مرا به درياي عشق و خوشبختي رهنمون كرده است بارها ميخواستم اين كلبه احزان را خراب كنم چون باني اين كلبه از من بريد و با ديگري رفت اونروزها جايي براي مويه هاي سوزناكم ميخواستم كه هيچكس از درد من آگاه نشه من احساس ميكردم با او خوشبخترين آدم روي زمينم و او اين احساس را نداشت ولي حالا با دستان و چشمان مهرباني من خوشبخترينم اميدوارم اوهم كه خوشبختي را در نبود من مي ديد خوشبختي را پيدا كرده باشد . آمين يا رب العالمين

دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره
ولی خیلی تنگ میشه گاهی می ترسم بمیره
اما بازم به خودش میاد و سوسو میزنه
باز حیاط خلوت سینه امو جارو میزنه
میگمش تا کی می خوای عاشق بشی و بشکنی
به روی خودش نمیاره می پرسه با منی
با کیم با تو ی عاشق پیشه ی سربه هوا
با توی دیوونه ی بی سر و پا
با تو که هر چی دارم می کشم از دست توهه
با تو که هرجا میرم اسیر در بست توهه
کی می خوای دست از سر آبروی من برداری
کی می خوای عقلی که دزدیدی سرجاش بذاری
کی می خوای بزرگ بشی سنگین بشینی سرجا
سربرا بشی و دنیارو نذاری زیر پا
گريه همراه صدامه –امروز دومين سالگرد بابامه
امان از دردي كه آتش آن مغز استخوانت را بسوزاند امان از كوله باري كه توان كشيدنش را نداشته باشي و روي زانو افتاده باشي و توان برخاستن نداشته باشي امان از شبهايي طولاني كه اميدي به خود نداري كه تا سپيده دم دووم بياري 730 روزه كه نديدمش 17520 لحظه به يادش بودن 1051200 بار برايش گريه كردم هزار بار مردم و زنده شدم اينها فقط عدد هست براي كسي كه اين نوشته ها را مي خواند ولي براي من كه اين حرفها را بر روي كاغذ مي نويسم يعني دردي كه درمان نداره يعني نگاه و چشمان بي فروغي كه اميدي به ديدار عزيزش نداره اين لحظه ها يعني با قلب شكسته كه خون ازش جاريه زندگي كني لبخندهايش ‘ گرمي دستهايش ‘ خشني سيبلهايش كه پوستم را با يه دنيا عشق نوازش مي داد هنوز با ذره ذره وجودم عجين شده ‘ از وقتي بابا رفته احساس مي كنم خيلي بزرگ شدم خيلي زياد اونقدر بزرگ كه ديگه دلم براي كسي تنگ نميشه به اصطلاح دل گنده شدم ولي فقط خدا ميدونه چقدر دلم مي خواد يه بار ديگه بابا منو تو آغوش بگيره . سرم روي پاهاش بذارم واون موهامو نوازش كنه و من از اين همه شادي آرام آرام گريه كنم اي كاش مي شد زمان به عقب برگرده اي كاش......

مرا ياد و اي دوست تورا خاطر فراموش
موهاي آشفته ام يه بار ديگر انگشتان نرم و لطيف و مهربان نسيم بهاري را احساس كرد خداوند به من لطف كرد و تكه پاره هاي قلبم را به هم دوخت و يه بار ديگه زنده شدم و توانستم بر مركب عصيانگر جواني تا دوردستهايي كه هميشه آرزوم بود بتازم .
اين چند روزه عيد را تا تونستم ورجه وورجه كردم كوهنوردي تا قله هرچند واقعا سختم بود ولي اينكارو انجام دادم احساس مي كنم دوباره زنده شده ام و همان دختر عصيانگر و ياغي كه رام نشدني است مبدل شده ام آخ چه احساس خوبي دارم وقتي موقع سواري بوي عطر گلها و علفهاي له شده را مي تونم استشمام كنم مي تونم تا كوچك شدن و نقطه شدن خونمون بتازم تا جايي كه ديگه اونجا را نبينم.
آمار بازديد : نفر
افراد آنلاين : نفر