
من ظعیفه نیستم من بانویی ظریف هستم که آفریدگار تمام ناز و نیاز را در وجود من به اتمام رسانده است .....................................
بچه هادرس و دانشگاه و کار نفسمو بریده خیلی خسته ام منو ببخشید وقت سر خاراندن ندارم
من از اون پنجشنبه هایی که درهای آسمون باز میشه و بالهای فرشته های زمینی رو بهشون برمیگردون و آنها به آسمان پرواز می کنند دوست ندارم ..............
شاید لازمه مثل اجدادم یه مدت برم تو غار زندگی کنم تا ارزش زندگی و بودن آدمهای اطرافم را احساس کنم.............
باور كنيد دنياي بيكسي عالم بزرگي است ...........
حيف من در اين دنيا بزرگ ‘ عنوان اسيري دارم ............
باور کنید عالم بیکسی عالمی بزرگ است .............
...........ومن حیف در این عالم بزرگ اسیرم
وقتی رفتم یادم کن شبها
وقتی ماندی با قلبت تنها
با چشمانی خیس از عشق
رفتم در هر باران یادم کن اما
گفتی نمی خواهی دنیا را بی من
عاشقم می مانی حتی با رفتن
می ماند شعله عشق ما روشن
یاد توام یاد توام
نا باورانه هر دو تا مرز گریه رفتیم
در آن بهت بی پایان بی پایان شکستیم
شانه به شانه هم در کوچه های تقدیر
پیمان خود را با هم در باران می بستیم
در آیینه می گوییم هر بار
فرصت عشق می شود تکرار
ما تنهاییم دور از هم
اما می رسد باز لحظه دیدار
گفتم دلواپس روز پایانم
بگذارم جانم را شرط پیمانم
در عشقت می سوزد قلب گریانم
یاد توام یاد توام

یک روز صبح از خواب بیدار میشی روز پنجشنبه! احساس خوشحالی وصف ناپذیری داری خودت نمیدونی این حس از کجاست ولی از هرچی که هست مهم نیست فقط این مهمه که بعد از مدت ها دوباره داری این حس شادی رو تجربه میکنی چشمات رو می بندی و یک آرزو میکنی ...
پیش خودت میگی اگه قرار باشه یه روز اون اتفاق خوبی که مدت هاست منتظرشم بیفته اون روز همین امروزه . داری تصور میکنی که چه جوری باهاش روبه رو بشی ........
با صدای زنگ تلفن چشمات رو باز میکنی نمی خوای جوابش رو بدی دوست داری همین طور به آهنگی که داره می خونه گوش بدی مدت ها بود به این فکر نکرده بودی آره این همون آهنگیه که یه زمانی عاشقش بودی بالاخره تصمیم میگیری جواب بدی ...
یک صدای كه انگارغریبه شده پشت تلفنه سلام میکنه و ازت میخواد بدون اینکه چیزی بگی فقط به حرف هاش گوش کنی و مستقیم میره سراصل مطلب به زحمت سعی داره چیزی رو برای تو توضیح بده ولی تو چیزی از حرف هاش نمی فهمی فقط یک عبارت توی ذهنت تکرار می شه بابا مرده وقتی به خودت میای میبینی تلفن رو قطع کرده و تو هنوز معنی حرفش رو درک نکردی باورش برات سخته احساس میکنی تمام دنیا روی سرت خراب شده باید با یکی صحبت کنی قبل از اینکه دیوونه بشی ...
چشمات رو میبندی و فکر میکنی به احساس خوبی که امروز صبح داشتی و آرزو میکنی که الان چشمات رو باز کنی و ببینی که همه چیز خواب بوده ....... ولی افسوس چون تو بیدار بودی.......

دلتنگم...دلتنگ روزهای با هم بودنمان ...دلتنگ تو...دلتنگ من...دلتنگ لبخندهایمان!
دلتنگ همه چیزهایی که از آن ِ من و تو بود...!حیف که بود...!
دلتنگ صدایی هستم که هربار مرا به نام صدا می زد و چشم هایی که هر بار خیره به من می ماند.
دلتنگ دست هایی هستم که نوازشگرم بود وشانه هایی که تکیه گاه دلتنگیم...!
دلتنگم...دلتنگ ِتو...!
اما امروز نه دستی هست که نوازشم کند و نه شانه ای که تکیه گاهی باشد برای دلتنگیَم...!
امروز نه دستانت را دارم ،نه نگاهت را،نه شانه هایت را ...!
امروز عجیب دلتنگم و تو نیستی...
امروز می خواهمت و تو نیستی...
امروز چشم هایم تو را می خواهد،لب هایم نام تو را فریاد می زند،و دستانم عجیب دلتنگ لمس ِ دست های گرم توست...
دلتنگم ...دلتنگ ِ همه ی روزهایی که تو را داشتم...!دلتنگ ِ همه ی روز هایی که تو مرا داشتی...!
امروز اما عجیب دلتنگتم و تو نیستی...
امروز تو دلتنگ ِ کیستی...؟چشم هایت به کدامین سوست...؟
کدام دست دستانت را می فشارد؟کدام قلب خانه ی توست...؟
امروز شانه هایت پناه ِ کدامین دل ِ دلتنگ است...!؟!!!؟!

نه خوشحالم و شادم که بخندم و نه غمگین و دلگیر که گریه کنم ................
اصلاْ نمی دونم چه اتفاقی افتاده است.
هميشه بهش مي گفتم من هيچوقت تورو ترك نمي كنم ولي وقتي رفت منم منتظرش نموندم و رفتم و اين بود پايان اون همه ادعاي من
امابه هيچكس اجازه ندادم خلوت مرا بهم بزند براي لحظه هاي دلتنگي گل گريه سبد سبد بود .
اما بدون از رفتن تو شكنجه ميشم

از وقتي احساس خوشبختي مي كنم سكوت بر قلبم جاري شده است .
تمام زندگيم موزون و آهنگين بود لالايي مادرم كه با عشق و صداي مهربانش و گهواره اي كه مرا به پرواز در مي آورد و كودكيم را با دوستاني كه ديگر خيلي سال از آنها خبري ندارم با شادي كودكانه ام آليسا آليسا جينگل آليسا –اين دختره اينجا نشسته گريه ميكنه –زاري ميكنه- آخ .............
نوجوان كه شدم تازه فهميدم دختر هستم تيمور هميشه موهايم را مي كشيد ياد م مي آيد يه بار با عمو و پسر عمويم به شكار رفته بودم آنها دنبال شكار رفتن و من سرمست عطر گلهاي بهاري بدنبال پروانه ها و گل چيدن كه تعادلم را از دست دادم و از دره پرت شدم دستهايم را به بوته خاري محكم چسبيدم تا داخل رودخانه نيفتم . دستهايم مي سوخت ولي خودم را بالا كشيدم اما اونروز واقعا احساس غرور كردم كه اينقدر قوي شدم وقتي وارد جواني شدم موسيقي زندگي بد آهنگ شد دلم براي خيلي ها تنگ شد گاهي اوقات هم جنس بلور قلبم سنگ شد آلبوم خاطراتم مثل دفتر مشقم زياد و سياه شد دفتر 40 برگ سياه شد 60 برگ خريدم اونم تمام شد تو يه چهار فصل ديگه يه 100 برگ آلبوم گرفتم تازود سياه و تموم نشه هر آرزويي داشتم لباس تنش غم بود ياد اون قلب بي كينه نوجواني و هنوز هم ته مانده شاديم زير باران دويدن با پاهاي برهنه و احساس خيسي موهايم كه بر شانه هايم سنگين شده بود دردستهاي آسماني باران من مي خواستم با دست خويش طالع خود را رقم بزنم اما تقدير چيزي ديگري براي من ديكته و تقرير نمود .

كلبه احزان
روزها از پي هم آمدن و رفتن بيشتر ا زدو سال ميشه كه كلنگ كلبه احزان دختر خيره سر به سرزمين وبلاگها زده شده است چقدر زمان زود مي گذرد وقتي بناي اين كلبه را با اشك و فراق بنا نهادم بابام در بستر بيماري بود و ديگر با شيرين زباني هايش دختر را به خنده وا نمي داشت كجاست بابا ببينه هنوز هيچكس ديگر با انگشتانش گره از زلف آشفته دختر خيره سرش باز نكرده است روزهايي بود كه قلبم از شدت دردو غصه داشت مي تركيداز شدت اين رنج دستهايم را تكان مي دادم وقتي گريه مي كردم به پهناي صورتم اشك مي ريختم در ي دوسال گذشته من دو تن از عزيزاني را كه باتمام وجودم دوست داشتم هركدام به دليل و برهاني از دست دادم يكي مجبور به رفتن شد و ديگري براي اينكه خوشبختي را بدست بياورد مرا در اين آشفته بازار تنها گذاشتند و رفتند
اما حالا روزگار اون غمها و گريه هايم مدتهاست سر آمده است اون دختر نازك نارنجي قوي شده و با تمام وجودش احساس خوشبختي مي كنه هنوز نماز عشق را براي باباش ميخونه تا باباش فراموشش نكنه ولي گاهي اوقات كه از كارهاي روزمره اين دختر خيره سر‘ خسته مي شه دلش براي اون روزهايي كه سرش روي پاهاي باباش مي گذاشت و از فراق يارش گريه مي كرد خيلي تنگ شده بابام مي گفت مژگان يه روزي پشيمان مي شه چون مهربان دختري را از دست داده است . ميدونم بخاطر دعاهاي بابامه كه خداوند مرا به درياي عشق و خوشبختي رهنمون كرده است بارها ميخواستم اين كلبه احزان را خراب كنم چون باني اين كلبه از من بريد و با ديگري رفت اونروزها جايي براي مويه هاي سوزناكم ميخواستم كه هيچكس از درد من آگاه نشه من احساس ميكردم با او خوشبخترين آدم روي زمينم و او اين احساس را نداشت ولي حالا با دستان و چشمان مهرباني من خوشبخترينم اميدوارم اوهم كه خوشبختي را در نبود من مي ديد خوشبختي را پيدا كرده باشد . آمين يا رب العالمين

دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره
ولی خیلی تنگ میشه گاهی می ترسم بمیره
اما بازم به خودش میاد و سوسو میزنه
باز حیاط خلوت سینه امو جارو میزنه
میگمش تا کی می خوای عاشق بشی و بشکنی
به روی خودش نمیاره می پرسه با منی
با کیم با تو ی عاشق پیشه ی سربه هوا
با توی دیوونه ی بی سر و پا
با تو که هر چی دارم می کشم از دست توهه
با تو که هرجا میرم اسیر در بست توهه
کی می خوای دست از سر آبروی من برداری
کی می خوای عقلی که دزدیدی سرجاش بذاری
کی می خوای بزرگ بشی سنگین بشینی سرجا
سربرا بشی و دنیارو نذاری زیر پا
گريه همراه صدامه –امروز دومين سالگرد بابامه
امان از دردي كه آتش آن مغز استخوانت را بسوزاند امان از كوله باري كه توان كشيدنش را نداشته باشي و روي زانو افتاده باشي و توان برخاستن نداشته باشي امان از شبهايي طولاني كه اميدي به خود نداري كه تا سپيده دم دووم بياري 730 روزه كه نديدمش 17520 لحظه به يادش بودن 1051200 بار برايش گريه كردم هزار بار مردم و زنده شدم اينها فقط عدد هست براي كسي كه اين نوشته ها را مي خواند ولي براي من كه اين حرفها را بر روي كاغذ مي نويسم يعني دردي كه درمان نداره يعني نگاه و چشمان بي فروغي كه اميدي به ديدار عزيزش نداره اين لحظه ها يعني با قلب شكسته كه خون ازش جاريه زندگي كني لبخندهايش ‘ گرمي دستهايش ‘ خشني سيبلهايش كه پوستم را با يه دنيا عشق نوازش مي داد هنوز با ذره ذره وجودم عجين شده ‘ از وقتي بابا رفته احساس مي كنم خيلي بزرگ شدم خيلي زياد اونقدر بزرگ كه ديگه دلم براي كسي تنگ نميشه به اصطلاح دل گنده شدم ولي فقط خدا ميدونه چقدر دلم مي خواد يه بار ديگه بابا منو تو آغوش بگيره . سرم روي پاهاش بذارم واون موهامو نوازش كنه و من از اين همه شادي آرام آرام گريه كنم اي كاش مي شد زمان به عقب برگرده اي كاش......

مرا ياد و اي دوست تورا خاطر فراموش
موهاي آشفته ام يه بار ديگر انگشتان نرم و لطيف و مهربان نسيم بهاري را احساس كرد خداوند به من لطف كرد و تكه پاره هاي قلبم را به هم دوخت و يه بار ديگه زنده شدم و توانستم بر مركب عصيانگر جواني تا دوردستهايي كه هميشه آرزوم بود بتازم .
اين چند روزه عيد را تا تونستم ورجه وورجه كردم كوهنوردي تا قله هرچند واقعا سختم بود ولي اينكارو انجام دادم احساس مي كنم دوباره زنده شده ام و همان دختر عصيانگر و ياغي كه رام نشدني است مبدل شده ام آخ چه احساس خوبي دارم وقتي موقع سواري بوي عطر گلها و علفهاي له شده را مي تونم استشمام كنم مي تونم تا كوچك شدن و نقطه شدن خونمون بتازم تا جايي كه ديگه اونجا را نبينم.
سلام
دلم میخواست یه نوشته های زیبا در مورد بهار بنویسم ولی راستش از بس سرم تو اداره شلوغه اصلا فرصت نداشتم چیزی بنویسم یا آماده کنم جز این دعا که امیدوارم در سال جدید که سال گاوه ومن سال گاو بدنیا اومدم پر از سلامتی و شادی ورحمت الهی باشه برای همه شماهایی که می شناسم یا بهتر بگم برای تمام ملت و کشور عزیزم و خداوند تمام عزیزانی را که در این سال از دست دادیم قرین رحمتش قرار بده امیدوارم همه قلبهای شما عزیزان جوانم در بهار آشنایی و منتظر تابستان گرم عشق و محبت و وصال باشید و از خزان عشق و زمستان و مرگ عشق بدور باشید آمین

به یاد تمام عزیزان با صدای بلند
I LOVE YOU

دلم میخوادبه همه شما عزیزانم سر بزنم وعیدرو تبریک بگم ولی واقعا فرصتش را ندارم همه شمارا می بوسم و با همه وجودم عید رو تبریک می گویم
آخرين روزهاي سال خيلي سريع دارند ميگذرند اما چيزي كه دلگيرم و دلتنگم كرده كساني كه بودند و امسال نيستند جاي بابا خالي تر از هميشه ............................... جاي تيمور و حميد ديگه خيلي خاليه بيچاره دايه كه اينهمه جاي خالي رو بايد تحمل كنه انگاري جاي خالي يه سوراخ بزرگه تو قلبته كه بوجود اومده فكر مي كنم من يه روزي وقتي مرگم رسيده باشه بخاطر همين جاهاي خاليه همين سوراخهايي كه تو قلبم بوجوداومده مي ميرم . كساني كه داشتم و رفتن انگاري از قبل وجود نداشتن صداشونو هنوز تو گوش ات مي شنوي حسشون مي كني ولي نيستند
خيلي ها هم كه به زندگيت مي آيند انگاري از اول وجود داشتن مثل خيلي هايي كه من دارم اومدن و احساس نمي كنم كه نبودند
این عکس رو خیلی دوست دارم دقیقاْ مثل احساسی است که موقع نوشتن این متن دارم
خدایا میشه تا هفت آسمونت رو دید چی میشد یه دریچه کوچیک هم به اون دنیا می گذاشتی منم یه نظر بابامو می دیدم تا دلم آروم بشه خیلی دلم براش تنگ شده باورم نمیشه این همه مدت ندیدمش و دلم طاقت آورده

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید
Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
I can't tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم
You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داری؟
How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم
Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،
because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،
because you are loving,
دوست داشتنی هستی،
because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،
because of your smile,
بخاطر لبخندت،
The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت
The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون 

Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
No! Therefore I cannot love you
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم 

If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟
NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!
I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم 

True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره
از اعتراف واهمه ای ندارم من رنگ مرده رنگین کمانم
زمان پر شتاب و بی وقفه روزها ی عمر را با خود می برد و حتی مجال ایستادن و نفس گرفتنی هم نمی دهد . همه ناگزیریم از رفتن ، اما در این میان ، لحظه ها ی نابی هم هست که فقط و فقط متعلق به ماست و نه هیچ کس و هیچ چیز دیگر ، لحظه هایی که در خلوت دل جا می گیریم و قدم به حریم بسته ی وجودمان می گذاریم .
خاطرات غبار گرفته ی گذشته ها ی دور را از اعماق دهلیزهای خاطرمان بیرون می کشیم و مرورشان می کنیم . یاد همراهان قدیمی ، لحظه ها ی بی دغدغه و تکرار ناپذیر کودکی ، فرصت ها ی رفته برباد ، دلبستگی های نرفته از یاد ، حسرت مهربانی و فروغ یک نگاه که هنوز برایمان مقدس و شورانگیز است و یاد همه ی چیزهایی که بودند و حالا نیستند . گذشته اند ، رفته اند و برای همیشه به خاطره ی دور و دست نیافتنی تبدیل شده اند ...
این یادها اگر چه غمبار و تلخ اند ، اگر چه روح را می خراشند و حسرتی غریب به دل می نشانند ، هر چه هست ، می دانیم که فقط وفقط متعلق به ماست .
این لحظه ها را با هیچکس قسمت نمی کنیم و اجازه نمی دهیم کسی قدم به حریم آنها بگذارد . آنها رازهای ماندگار ما هستند که با غم ها ی شیرینمان می سازیم ، با حسرت از دست داده هایمان کنار می آییم ، اشک ها ی دلتنگی مان را فرو می ریزیم و با خاطراتمان زندگی می کنیم .
یکی برام کامنت گذاشته و از عشق سوال کرده ته دلم دوباره خالی شد دلتنگی اومد چند وقته تو چراغ جادو این غول دلتنگی را اسیر کرده بودم و حالا دستی بهش کشیدم و گرد و غبارش راکه برداشتم غول دلتنگی آزاد شد گریه ام گرفت یاد آنروزهااومد ........................ آخ
بگم چطور آشنا شدم نه بزار تو خیالم اون لحظه ها تکرار نشه قلبم دووم نمیاره شاید مثل خیلی از شماها –شایدهم خیلی ساده تر از اینها .
ولی اومدنش طعم شیرینی داشت امدن عشق باعث شد من مدتها روی ابرها زندگیم کنم و از زمینها جدا بشم دوباره خداوند به من بالهامو برگردانده بود همون بالهایی که روزی وارد زمین شده بودم خدا ازم گرفته بود . ولی جدائیش تلخ و دردناک بود روزهای اومدنش مصادف شده بود با بیمار لاعلاج بابام . نمی دونستم بابا تومور مغزی داره دکترها تو تشخیص اشتباه کرده بودند اوائل می گفتن یه سکته خفیفه ولی هرچی آزمایشات بابا بیشتر شد اونوقت فهمیدم چه بلایی داره سرم میاد اونروزها فکر می کردم خداوند عشق را تو این زمان برام فرستاده که از بیکسی روی زمین دق نکنم اما بابا خیلی زود رفت عشق و مهربانی بابا دیوار باغ دلم بود .
اما عشق را نمی دونم چرا اومد وقتی قصد موندن نداشت من دوبار عاشق شدم اولی عشق بابام که روحمو نوازش می کردم با صدای سازش آروم می شدم نمی ذاشت کابوس ببینم ودومی عشق دیگرم یارم بود تو یه روز سرد و طوفانی چترشو روی سرم گذاشت و تا آخر کوچمون همراهی کرد ولی نمی دونم چرا قصد نامهربانی داشت همیشه دعوام میکرد چرا دوستش دارم چرا عاشقش هستم هنوز بعد از سالها نفهمیدم هزار بار از خودم پرسیدم ولی واقعا دوست داشتن دل میخواد نه دلیل وگرنه مثل گذشته ها اونروز که دیدمت باید همه چیز زندگیت رو سبک سنگین می کردم ولی نکردم چه قبل از تو چه بعد از تو خیلی اومدن ولی به هیچکدام نتونستم نگاه کنم و بگم یا علی تو تنها کسی بودی همون لحظه اول شعر زمزمه بابا یادم اومد یا علی گفتیم و عشق آغاز شد ومن شروع کردم به دلم را راضی کردن خودمو گول زدن که با مهربانی با صبوری با عشق با پاکی میشه هر نامهربانی را مهربان کرد اما یه چیز را نفهمیده بودم که چرا فقط با مهربانی من نامهربانی می کرد.
یادم میاد بعد از اولین قهر و جدائیمون فریاد ها و ضجه های من به آسمان می رفت همون آسمونی که دعای من نرفت دادو بیداد راه انداخته بودم مشت به دیوار میزدم نوشته های عاشقانه ام را سوزاندم نقاشیهام را پاره می کردم صورت دلم را می خراشیدم به زمین و زمان بد می گفتم از اینکه همچین حکمی برام صادر کرده بودن اعتراض داشتم هیچکس هم نبود وکیل دلم باشد از من دفاع کند حکم صادر شده بود چند روزی نماز خواندن را ترک کردم از خدا گله گی داشتم با خدا قهر کردم اونروزها این حرفها رو تو وبلاگ قدیمیم نوشتم چند روز بعد ایمیلی برام فرستاده بود و دعوام کرد خیلی حرفهای تلخ گفت خاطرم را بیشتر آزرده کرد و هشت ماه بعد از دعوا دوباره آشتی کردیم دوباره دیداربود و تلفن ازراه دور من ..................که همیشه با بد اخلاقی جواب شورو اشتیاقم را میگرفتم . دل من هر روز بیشتر آب می شد مدتها گذشت یه روزی یه سجاده از مشهد برام سوغات آورد اسم اونو گذاشتم سجاده عشق دختر خیره سر, سه تکه ای بود منم یکی از اونها را برای خونه یکی محل کارم ویه تکه تو کیفم باشه هر جا میرم فقط روی سجاده اون نماز بخونم این اواخر هر چه اون نامهربانی می کرد من آرام می شدم تمام نمازهامو اول وقت می خوندم تا اینکه یه روز فهمیدم اون خوشبختی رو با دیگری می دید دیگه نمیشد از این موضوع به راحتی گذشت من سخت ترین و وحشتناکترین راه را بر خودم انتخاب کردم دردی که جانکاه تر از اون جسم و روحم تحمل نکرده بود وقتی گریه می کردم احساس میکردم یه قلب دیگه دلش بحال قلبم می سوزه که چطور مجبوره راهی را انتخاب کنه که راه برگشت نداشته باشه دل دریائیم هزار تکه شد دیگه امیدی به وصلش نبود همه خاطره هام را توی یه روز سرد که دستهای استخوانیم از بیکسی یخ زده بود همه اون روزهای خاطره عشق و عاشقیم راسوزاندم اما دستهای غریب و بیکسم گرم نشد قاب دلم را خالی کردم رفتم با کوله باری از غصه و غم دلم را به اسیری مجبور کردم هیچ چیزی تو این دنیا به این اندازه برام سخت نبود که به راه بی بازگشت بی امید دیدن قدم بزارم از روزهای رفتن خیلی گذشته یه بابای دیگه پیدا کردم همدیگررو تو مراسم شعر می بینیم گرچه من اینجا و بابا یه جای دیگه اس ولی حرف دل همدیگرو می فهمیم با دلم غریبه نیست با دردم ناآشنا نیست من رفتم تا اون خوشبخت بشه ولی خودم خوشبخت شدم نمیدونم اونم خوشبخت شده یانه .................. از اونروزهایی که من کوله بارم رو جمع کردم خیلی گذشته نمی دونم چقدر ولی از سفیدی موهام می دونم خیلی گذشته راستی چقدر شاید باورتون نشه نمی دونم حسابش خیلی زیاده .................
به خونه کنار رودخانه نقل مکان کردم همنشین بیدهای مجنون و مرغابی های وحشی شدم باسایه های زیادی هم صحبت شدم و قدم میزنم ...............
روزگارامتحانشو ازم گرفت راستش رفوزه شدم ولی درسمو با تلخی یاد گرفتم شاید باورتون نشه بیشتر روزها دلتنگی منو تو مشت خودش دوباره خرد میکنه و به خودم میپیچم اونوقت نوارهای تنبور بابام رو گوش می دم بجای اشک خون از چشمام می باره هنوزم از کاری که آقام و داشی با عزیزترین بابای دنیام کردن جگرم می سوزه ولی تو روزهای بیماری خودم اونها را بخشیدم حتی خودمم هم بخاطر تصمیم عجولانه ام بخشیدم شاید باورتون نشه نه فرصت خداحافظی با عشقم رو داشتم نه بابام
فکر نمی کردم یه روزی بشه بدون خداحافظی از کسی جدا شد همیشه می گفتم اونروز باید سلام باشه تا خداحافظی پیش بیاد ولی نه بعضی روزها بدون سلام روز خداحافظیه
ولی بعداز سالها هنوزم که هنوزه اجازه ندارم و ندادم و نمی دهم که تو این تاریکخونه قلبم عکس دیدارش دوباره ظاهر بشه
یه وصیت تو ایستگاهی که واقعا قصد موندن ندارید هیچوقت پیاده نشید ممکنه یه ساده دل مثل من فکر کنه شما همونی هستید که همیشه منتظرش بوده .
هر آشنايي تازه اندوهي تازه است ديگه به هيچكس اجازه ندادم نام مرا بداند و به نام ............ صدايم كند هر سلام سرآغاز دردناك يك خدا حافظي است .

احساس رقابت َ احساس حقارت است . بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازند . من از آن که دو انگشت بر او باشد انگشت بر میدارم . رقیبَ یک آزمایشگر حقیر بیشتر نیست . بگذار آنچه از دست رفتنی ست از دست برود . تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید .

دِلش نخواست و نمیخواد یه روز به حرفام برسه
شاید میخواد رقیب من به آرزوهام برسه
تقدیم به شهربانوی عزیز که دلش شکسته
کسی مانده است که خواهد آمد . باورکن ! کسی که امکان آمدن را زنده نگه میدارد .
بنشین به انتظار!

دیگر نگاه هیچکس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه ی تو نخواهد گذشت من آن عابری هستم که در جستجوی پاره های یک رویا ذهن فرسوده ام را می کاوم
نفرین پیام آور درماندگی ست .
................... بدان که من بسوی تو بازنخواهم گشت تو بیدار می نشینی تا انتظار پشیمانی بیافریند .
آخرين عهد بين من و خدايم شكسته شد تاوان اين عهد شكستن را من به بهايي سنگين دادم من بودم كه عهد شكستم از خدا ميخوام منو ببخشه جسارت كردم و در مقابل عظمت و بزرگيش براي عشق كوچك و حقير چون خودم عهد شكستم ولي اين عهد شكست ديني بود كه بگردنم بود بايد ادا مي كردم برگ برگ خاطرات عشق غمگينم را از دفتر زندگيم پر پر مي كنم و مي سوزانم و به شعله هاي زيباي آبيش موقع سوختن نگاه مي كنم تنها صحنه زيبايي كه از عشقم ميخوام در خاطرم بماند همين سوختن است از دفترزندگي عشقم فقط جلدش مونده با دوگل سرخ پژمرده و از زلالي اشكهايم و هق هق گريه هايم فقط يك كلمه يه اسم ............

از آن لحظه هاي عاشقي و بيقراري و اشك و التماس فقط قصه اي براي دلم مانده كه شبهاي بلند براي خودم آروم زمزمه مي كنم تا به خواب برم فكر ميكردم از غصه دق مي كنم مجبور شدم يعني مجبورم كردن راه ديگري را جز انتظار انتخاب كنم راهي كه ديگه تلخ نيست چون انتظار آدمو تلخ ميكنه ومن زهر شيرين چشيدم زهرجدايي كه تا آخرين لحظه عمرم شيريني اين زهر و طعم آن به قلبم مي ماند .

آخي خدايا شكر چقدر احساس آرامش مي كنم باوركنيد اينروزها اونقدر احساس شادي و خوشبختي مي كنم اونقدر آرام و شادم فكر مي كنم دارم بال در ميارم ممنونم خدايا بخاطر خوشبختي و آرامشي كه به من عطا كردي ديگه نگران هيچي نيستم ...........

میم مثل موندن ....................
میم مثل مژگان ..........................
میم مثل مرگ...................................
اما..............................................................

براي شعري که بي تو خواهم گفت...
قافيه کم دارم ...
و...
تجربه ي با تو بودن را...
اي کاش به اندازه ي سلامي با هم بوديم
این نوشته ها را تقدیم به مهسای عزیزم می کنم که فرشته بدون بالی داشت و روی زمین بود اما خداوند بال پروازش را بهش داد و اون هم به ابدیت به بهشت پرواز کرد
می سوزد چشمانم
گر گرفته جای جای دلم
بی هدف می گذرانم
روزها سرد زمستانی ام را
سرد نیست
سرد میشود
وقتی
به خاطرات نیشخند میزنم
وقتی به نبودن نگاهت با تلخی میخندم
سرد میشود
وقتی
خواب های آمدنت را باز هم باور میکنم
باورهای من سردند
وقتی تو نیستی تا آبادش کنی........
تو سکوت باهم آشنا شدیم ......................
تو سكوت ازهم دلگير شدیم ........................
توسكوت باهم قهر كرديم .....................................
تو سکوت از هم جدا شديم ..........................

يه روز پنج شنبه دختر لباسهايش را پوشيد يه لباسی كه سرشانه هاي نحيفش با عرياني خاصي پيدا بود موهايش را بالاي سرش جمع كرد و گردن بلندش نمايانترشد وقتي كه جلوي آينه مي ايستاد مجبور مي شد كه بغضش را فرو بخوره كه آرايشش بهم نخوره داماد دير كرده بود ته قلبش آرزو ميكرد كه نياد واقعا چه خوب مي شد اما زنگ به صدا درآمد همه هلهله كشيدند و داماد با كت و شلوار قهوه اي وارد شد دختر چادر را سرش كرد و آرام از اتاق بيرون آمد سلام كرد اما اينو مي دانست اونقدر سلامش بغض آلود بود كسي جز خودش صدايش را نشنيد ولي همه جواب دادند وارد محضر شدند سفره عقد چيده شده بود قوهاي زيبا هر كدام توشه اي را به دوش و گلهاي طلايي را به نوك گرفته بودند چقدر زيبا بود همه چيز سفيد و طلايي حتي زمين هم رخت سفيد پوشيده بود چادرش را از سرش برداشت و موهاي تاج مانند و گردن عريان و بلندش را آشكار كرد حاج آقا شروع كرد به خواندن آياتي از قرآن دل دختر شكست اشكش جاري شد و خودش هم قرآن را برداشت كناره قرآن را نگاه كرد جاي بوسه هاي آغشته به رژلب عروسها روي قرآن بود همه مي گفتن بايد آرزويي بكني ودختر حيران كه چه آرزويي بكند فقط در آن لحظه نگاهش را به نگاهي دوخت كه هرچه بيشتر نگاهش مي كرد احساس غريبي و غربتي ميكرد بغضض شكست قطره اشكي از گوشه هاي چشمش لغزيد و دخترهاي دم بخت شروع كردن به قند سائيدن چرا امروز همه چيز سفيد است اما قلبي كه بايد سفيد باشد سياه سياه شده بود.
.jpg)
هميشه با خودم مي گفتم اونقدر مهربان وپاك و زيبا هستم اشكهام چشمهام مثل آب روان بود گفتم سختي و نامهرباني را از قلبش مي برم و خودمو تو كلبه سنگي قلبش جا مي كنم اما حالا از اونروزهاي پاكي و مهرباني و زيبايي من گذشته است تمام روزهاي جوانيم را دعا كردم و ابري شدم و بر سنگ قلبش باريدم اما دريغ از يك كلمه محبت و عشق از زبان نامهربانش و اينگونه بود قصه شب يلدايي من كه من فهميدم كه نه من آن قدر چشمه پاك و زلالي بودم و نه او آنقدر سنگي وگرنه بايد در دل سنگش راهي پيدا مي كردم
خدايا يا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتي نيست از دلم بيرون کن يا به من صبري ده که کساني را که دوستم ندارم دوست داشته باشم .
خدايا سينه ام را چنان بگشاي که درد هاي تمام عالم را در آن جاي دهم. حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را.
خدايا بر من ذره اي از رحمت بيکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقديمشان کردم و تحقير شدم ، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که درحقم ظلم کرده اند را ببخشم.
سلام ،خداحافظ
چیز تازه اگر یافتید بر این دو اضافه کنید
تا بل باز شود این در بسته بر دیوار
آمار بازديد : نفر
افراد آنلاين : نفر